Us

نقد و بررسی فیلم us| اثری ضد سینما

باز هم نمادگرایی، باز هم فیلم مفهومی!

مقدمه

قلمرو هنر، جایگاه حس است نه تأملات فیلسوفانه و امثال آن چون هنر فلسفه نیست. در عین حین که می‌تواند فلسفه هم داشته باشد اما هنر فقط هنر است ولاغیر. این امر به دلیل ابژه بودن هنر است؛ به این معنا که در ابتدا ابژه بود و از طریق حس عینیت یافته و قابل درک است و پس از آن می‌تواند سوبژه شود و به آن فکر کرد. وقتی گفته می‌شود Us اثری ضد سینماست به دلیل زیر پا گذاشتن همین اصل هنر است که باعث می‌شود این اثر نه سینما باشد و نه حتی فیلم چرا که قرار نیست هر پدیدۀ صوتی تصویری را که روایتگر موقعیتی واقعی یا تخیلی است را فیلم نامید. در واقع us اثری ماقبل فیلم بد است! در ادامۀ نگاهی کوتاه خواهیم داشت به آخرین ساختۀ جوردن پیل:

ساختار یک اثر سینمایی

همیشه ترجیحم بر این بود که مقاله را با افتتاحیه آغاز کنم اما us آن قدر اثری بدی است که مرا مجبور به ارائه ضعف‌های ساختاریش می‌کند. اگر سینما را به عنوان هنر بپذیریم (هنر هفتم)، برای خلق یک اثر سینمایی دو رکن مهم برای بحث وجود دارد: فرم و محتوا. در ابتدا محتوا وجود ندارد و پس از ساخته شدن فرم، محتوا در پس این فرم آشکار می‌شود. کمی عمیق‌تر شویم: در ابتدا، موضوع وجود دارد مثلاً موضوع یک فیلم می‌تواند خشونت در خانواده باشد. در این مرحله فقط تم اثر مشخص است نه محتوا و پس از ساخته شدن اثر است که بسته به فرم کلی آن، از روایت گرفته تا دوربین و میزانسن و غیره، می‌توان راجع‌به محتوا بحث کرد که آیا این فرم به این محتوا (مثلا نهی خشونت در خانواده) رسیده است یا خیر. پس فرم نه تنها پیش‌نیاز محتوا بلکه بر آمده از خود محتواست. اصلا نباید اینگونه تصور کرد که رسیدن به فرم کار ساده‌ای است چون کار اصلی یک اثر سینمایی و در کل یک اثر هنری همین است. در اینجا می‌توان فیلم‌های بد را به دو دسته تقسیم کرد: اول فیلم‌هایی که فرم ندارند پس به طبع آن محتوا هم ندارند و دوم فیلم‌هایی که فرم دارند اما محتوایی نامناسب دارند (مثلا رواج خشونت در خانواده). از بد حادثه، us در هیچکدام از این گروه‌ها جا نمی‌گیرد و علت آن معناگرایی بی‌خود سازندگان است. یکی از مشکلات اساسی سینمای امروز ورود این عزیزان معناگرا به عرصه سینماست. دوستان می‌گویند فیلم مفهوم دارد، واقعاً چه مفهومی دارد وقتی هنگام تماشا حس نمی‌شود؟ سینما و اثر هنری از حس به منطق می‌رسد نه بر عکس، حال آنکه در اثر پیش رو پس از پایان فیلم آدم باید با خود فکر کند منظور فیلم اصلاً چه بود تا بعد بتواند به حس و احساس برسد. تازه اگر هم به فرض که منظور فیلم را متوجه شد دیگر فیلم تمام شده است و چیزی را نمی‌توان حس کرد. اغلب فیلم‌هایی که در پایان مخاطب را با سوال «که چی؟» در مورد کارکتری تنها می‌گذارند، فیلم‌های بدی هستند چرا که فیلم و داستان چیزی جز شخصیت نیست و اگر فیلم نتواند شخصیتی قابل درک و قابل باور از کارکتری ارائه کند، نتوانسته مأموریت را به سرانجام برساند. اما در مورد فیلم ما (us) این سوال (که چی؟) نه راجع‌به کارکتر، که راجع‌به خود داستان پرسید می‌شود که نشان دهندۀ عمق فاجعه است. این همه اتفاق افتاد، خب که چی؟ بدون شک مورد تحسین قرار گرفتن چنین آثاری و بزرگ نمودن کارگردانان آنها، نتیجه به جز مرگ سینما نخواهد داشت.

بعضی‌ها ممکن است بگویند این شیوه روایت به خاطر آن است که فیلم نماد گرایانه است یا اصلاً رئال نیست و مثلاً سورئال است و از این حرف‌ها اما واقعیت این است که اصلاً مسئله رئال یا سورئال بودن مطرح نیست بلکه باورپذیری و واقعی نمایاندن مطرح است و در ضمن نماد هیچ جایگاهی در سینما ندارد؛ نماد به این معنی که خودِ پدیده، درک و حسی را به مخاطب منتقل نکند و به گفتۀ دوستان برای فهمیدن منظور فیلمساز باید آن را در جایی بیرون از فیلم جست‌وجو کرد یا از طریق برداشت‌های شخصیِ برخی از سکانس‌های درون فیلم به آن رسید که در هر صورت فرامتنی است. در واقع وقتی که حس نشود که فلان شی یا اتفاق در خدمت داستان قرار دارد، می‌شود نماد که چون در قصه‌گویی تأثیر ندارد، خیلی راحت می‌توان آن را از فیلم حذف کرد. نماد در مدیومی مثل ادبیات عنصر مهمی به حساب می‌آید اما در سینما خیر.

گفته می‌شود فیلم پیام دارد. یعنی چه که فیلم پیام دارد؟ آیا همین پیام را (خیلی بیشتر و بهتر) نمی‌توان با کمی مطالعه و تحقیق بیرون از فیلم هم به دست آورد؟ اگر می‌توان که قطعاً امکان‌پذیر است، پس آدم اصلاً برای چه فیلم می‌بیند؟ که پیام فیلم را بفهمد؟ این صحبت‌ها برای آن است که فیلم اساساً کاری با پیام ندارد. ممکن است پیام هم داشته باشد اما وظیفه فیلم پیام دادن نیست و اگر نه این که می‌شود شعار! فیلم‌ها ساخته می‌شوند تا با کمک ایجاد حس، آرام آرام در درون مخاطب رسوب کنند و او را به درک جدیدی از پدیده‌ای که نمی‌شناسد یا حتی می‌شناسد برساند. مثلاً چه کسی است که نداند دروغ بد است؟ اگر پیام فیلم این باشد، آیا واقعاً به دردی هم می‌خورد مادامی که حس انزجار از دروغ را در مخاطب ایجاد نکند؟ مشکل فیلم ما از این هم فراتر می‌رود چرا که مخاطب اول باید بگردد و ببیند اصلاً پیام فیلم چیست و تازه بعد از آن به پیامش فکر کند، حال آنکه دیگر حسی وجود ندارد چون فیلم تمام شده است!

بدون شک مورد تحسین قرار گرفتن چنین آثاری و بزرگ نمودن کارگردانان آنها، نتیجه‌ای به جز مرگ سینما نخواهد داشت

پرندگان به عنوان معیار

یکی از بهترین نمونه‌های فیلم ترسناک‌های تاریخ، پرندگانِ آلفرد هیچکاک است. در آن فیلم مشابۀ فیلم ما، فرد به منطقه‌ای سفر می‌کند که با ورودش حامل تغییراتی در آن مکان می‌شود. در پرندگان داستانی برای روایت وجود دارد که در دل آن اتفاقی که همان هجوم پرندگان باشد شکل می‌گیرد اما us اساساً فقط موقعیت است و قصه‌ای برای روایت ندارد. در پرندگان، پرندگان تبدیل به نماد نمی‌شوند چون برای هجوم آنها دلیل تراشی نمی‌شود که مثلاً نتیجه فلان اشتباه انسانی است. پرندگان حامل تغییرند برای خروج از یکنواختی نه نماد اما در us، نسخه‌های کپی شدۀ انسانی نمادی از وجه دیگر یک انسان، یا نمادی از انسان‌های زجرکشیده یا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید هستند. از کجا می‌توان این نمادگرایی را تشخیص داد؟ ساده است: پس از دیدن پرندگان، با دیدن پرندگان حتی بعد از فیلم می‌توان از پرندگان ترسید. این یعنی حس، این یعنی از نماد خبری نیست اما آیا قرار است بعد از دیدن us با نگاه کردن به خود در آینه از خود ترسید یا به انسانیت خود فکر کرد یا از تقلید از زندگی افراد ثروتمند متنفر شد (چه بی‌ربط!)؟

اگر هدف فیلمساز این است که بگوید افراد پایین دست جامعه یعنی همان نسخه‌های کپی نباید از زندگی ثروتمندان تقلید کنند و اگر نه مصیبت خواهند کشید، پس چرا مثل آدمی زاد همین را نمی‌گوید و این همه پیچ و تابش می‌دهد؟ آهان، برای آنکه فیلم مفهوم دارد و پس از دیدن فیلم باید تأمل کرد تا بتوان پیامش را فهمید!

بگذریم از نمادگرایی‌های جزئی اثر که مثلاً نسخۀ درد کشیدۀ یک زن با قیچی صورت خود را زخمی می‌کند، به نماد آنکه دارد آرایش می‌کند یا به نحوی به خودش می‌رسد یا عمل زیبایی انجام می‌دهد. واقعاً این کارها چه معنی می‌دهد؟ آیا فرم اثر می‌تواند چنین چیزی بگوید یا برداشت خود ماست؟

به همۀ اینها فردی را اضافه کنید که نه از همسر داری چیزی می‌فهمد و نه از نقش پدری و اغلب نتیجه‌گیرهایش هم احمقانه است مثل نظرش راجع‌به ماند در شهر. پس چنین آدم اصلاً شغلش چیست که توانسته چنین زندگی‌ای ایجاد کند؟ رفیق سفیدپوست این شخص که از خودش بی‌کنش‌تر است. اگر در کنار اینها به برخی واکنش‌های غیرطبیعی کارکترها در تعدادی از موقعیت‌ها نیز توجه شود، این سوال بیشتر ایجاد می‌شود که اساساً فیلمساز این وسط چه کاری برای انجام داشته.

نتیجه‌گیری

نه تنها نادیده گرفتن که در پیش‌گرفتن الگویی برخلاف اصلی‌ترین مولفه‌ها و ارزش‌های یک اثر سینما، فیلم ما را به اثری ضد سینما و هنر تبدیل می‌کند که تحسین فیلم و کارگردانش به جز توجه صرف به علایق و تعصبات اهل نظر یا علل غیر سینمایی، دلیل دیگری نمی‌تواند داشته باشد. مطمئناً دیدن چنین اثری حتی ارزش یکبار دیدن را هم ندارد چرا که به جز وقت تلف کردن چیزی نصیب آدم نمی‌کند و قطعاً تنها چیزی که بلاشک نمی‌توان روی آن قمار کرد، زمان است!

دسته بندی
اخبار سینماسینمامطالبمقالاتنقد و بررسی

از اینکه به ناچار مطالبم را با عنوان نقد منتشر می‌کنم معذرت می‌خواهم چون من نه منتقدم و نه نوشته‌هایم نقد است. فقط گه گاهی می‌نویسم...

یک دیدگاه

مطالب مرتبط