Green Book

نقد و بررسی فیلم Green Book | راهنمای سفر سیاه پوستان

کتاب سیاه!

مقدمه
کتاب سبز برنده جایزه بهترین فیلم سال از نگاه اسکار، فیلمی است که علی‌رغم تمام نکات مثبتش، به دلیل برخی ضعف‌هایش در قصه‌گویی و ناتوانی در ترسیم یک روایت جذاب و پرکشش، از تبدیل شدن به یک اثر سینمایی درجه یک باز می‌ماند. در ادامه نگاهی خواهیم داشت به فیلم Green Book
نکات مثبت
سکانس‌های ابتدایی
برای شناخت یک اثر، بهترین کار بررسی سکانس‌های آغازین آن است چرا که تعیین کننده فضای روایی فیلم بوده و باید شخصیت محوری خود را تا حدی به مخاطب معرفی کند تا تکلیف تماشاگر با اثر پیش‌رو مشخص شود. خوشبختانه فیلم Green Book درک درستی از این مطلب دارد و در همان سکانس ابتدایی با معرفی تونی به عنوان شخصی اهل دعوا که زود از کوره در می‌رود و همچنین برای به دست آورد پول و منفعت حاضر است دوز و کلک سوار کند، این کار را به درستی انجام می‌دهد. بعد از آن با ورود تونی به خانه و بوسیدن و نوازش فرزندانش متوجه می‌شویم تونی یک آدم لاابالی نیست. هر بیشتر جلو می‌رویم، بیشتر با تونی آشنا می‌شویم. او یک ایتالیایی خانواده دوست است که از سیاه پوستان خوشش نمی‌آید. تقریباً تمام نکاتی که لازم است از تونی بدانیم به ما گفته می‌شود.
اولویت بندی در تصمیم‌گیری
با بیکار شدن تونی و تلاش او برای پول درآوردن نهایتاً به اولویت بندی در انتخاب‌ها می‌رسیم. یعنی قرار دادن کارکتر بین انتخاب بد و بدتر. به هر حال چالش‌های زندگی انسان انتخاب بین خوب و بد نیست چرا که هر کسی خوب را بر می‌گزیند. در اینجا هم تونی با قرار گیری در دو راهی کار برای یک سیاه پوست و بیکاری، به دلیل علاقه‌اش به خانواده، حاضر می‌شود شغل پیشنهادی را قبول کند. در اینجا یک نکته شخصیت‌پردازانه قرار دارد. تونی از همان ابتدا پیشنهاد دکتر شرلی را قبول نمی‌کند و در انتها هم با تعیین شرایطی حاضر به همکاری با او می‌شود. این یعنی با آنکه تونی برای به دست آوردن پول، همیشه شرافتمندانه عمل نمی‌کند یا حاضر است بیست و شش هات‌داگ را پشت سر هم بخورد، ولی اینگونه هم نیست که هر کاری برای آن انجام دهد. او هم قوانینی برای خودش دارد. این نکته جایی مهم‌تر می‌شود که با عمیق‌تر شدن رابطه بین تونی و شرلی، تونی حاضر نمی‌شود برای پول بیشتر، توهین به شرلی در رستوران را بپذیرد و برای حمایت از او می‌خواهد دعوا به راه بیاندازد.
میزانسن
نقش میزانسن هم در انتقال مواضع کارکترها نسبت به هم کاملاً بارز است. در ابتدا شرلی با قرار گیری روی صندلی‌ای که او را بالاتر از تونی نشان می‌دهد، شرلی را به عنوان رئیس معرفی می‌شود و در ادامه وقتی وارد ماشین می‌شویم، با قرار گیری شرلی در بک‌گروند و پشت سر تونی، تفاوت دنیای این دو شخصیت بیشتر نمایان می‌شود اما به مرور این جایگاه دستخوش تغییراتی می‌شود که دست آخر در سکانس‌های انتهایی، محل قرار گیری این دو کارکتر عوض می‌شود و با ورود شرلی به خانه تونی هر دو در سطحی یکسان قرار می‌گیرند.

بازیگران
بد نیست اشاره‌ای هم داشته باشیم به بازی خوب کارکترها. اگر دو همکار شرلی که کارکرد خاصی ندارند را فاکتور بگیریم، بازیگران نقش تونی و شرلی در سطح قابل قبولی ظاهر می‌شوند. تونی به لحاظ ظاهری با کمی اضافه وزن و کشیدگی سر صورت هنگام صحبت کردن که خصلت اکثر ایتالیایی‌هاست، در راستای کارکتری با ویژگی‌های فوق قرار دارد و شرلی هم با نشان دادن کمترین کش و قوس در مینیک صورتش سعی می‌کند شخصیتی مغرور، و مبادی آداب از خودش نشان دهد که در عین بی‌احساس بودنش، احساسی فرو خورده را در خود مخفی می‌کند که در لحاظاتی شاهد بروز این احساسات در چهره شرلی هستیم.
دیالوگ نویسی
یک نکته فوق العاده مثبت راجع‌به اثر این است که وقتی با دیالوگی از عقده‌ها و دلیل نحوه رفتار کارکترها از زبان خودشان مواجه می‌شویم، قبلاً بخشی از آن را در تصویر دیده‌ایم. مثلاً شرلی در جایی اظهار می‌کند که نه جز سفیدپوستان است و نه سیاه‌پوستان. قبل از اعلام این دیالوگ ما غریبه بودن شرلی را نسبت به سیاه‌پوستان با نوع نگاه‌اش به سیاه‌پوستان هنگام خراب شدن ماشین یا طرز برخوردش با سیاه‌پوستی که از او می‌خواهد با آنها بازی کند را می‌بینیم. رفتار سفید پوستان هم در هتل‌ها و مغازه‌ها، جایگاه شرلی را در بین آنها را مشخص می‌کند. این تدبیر، فیلم را از شعار زدگی دور نگه می‌دارد. این مورد باز وقتی که شرلی از نقش حفظ شأن در برنده شدن سخن می‌گوید، تکرار می‌شود که قطعاً بدون هیچگونه شعاری جزء بهترین دیالوگ‌های فیلم است.
روابط بین کارکترها
روابط بین دو کارکتر اصلی با یک روند تدریجی دستخوش تغییراتی می‌شود و به مرور با شناخت بیشتری که از هم پیدا می‌کنند، تبدیل به یک رابطه دوستانه می‌شود. نکته مهم این موضوع، دست گذاشتن روی نقاط ضعف کارکترها برای رسیدن به این رابطه دوستانه است. تونی بلد نیست نامه بنویسد و شرلی او را در این کار کمک می‌کند، شرلی مرغ سوخاری نمی‌خورد و تونی با مجبور کردن او به خوردن آن، به شرلی می‌آموزد که زندگی را اینقدر سخت نگیرد. تونی زیاد آداب معاشرت بلد نیست و زود از کوره در می‌رود و شرلی به او می‌آموزد که برنده شدن واقعی به وسیله حفظ شأن اتفاق می‌افتد نه برنده شدن در یک زد و خورد. از طرفی شرلی تنها زندگی می‌کند و تقریباً همه برایش غریبه محسوب می‌شوند و تونی در بارِ سیاه‌پوستان به او می‌آموزد که می‌توان با بودن در کنار دیگران هم از زندگی لذت برد. چنین چنیشی از موقعیت‌ها، هر دو کارکتر را آرام آرام به بلوغ می‌رساند.
در کنار شخصیت‌های محور، روابطی که از اعضای خانواده تونی هم نشان داده می‌شود آنها را هر بیشتر به یک خانواده قابل باور نزدیک می‌کند. جمع شدن خانواده دور میز غذاخوری فقط برای غذا خوردن نیست بلکه فرصتی برای گفت‌وگو و با هم بودن است و از طرفی قرارگیری مادر در آشپزخانه تعیین کننده کارکرد نقش مادر در پس زمینه یک خانواده است.

نکات منفی
سفر، قصه و قابل پیش‌بینی بودن اثر
معمولاً فیلم‌هایی که از عنصر سفر در داستان خود بهره می‌جویند، می‌توانند به فیلم‌های پر کشش و جذابی تبدیل شوند اما در اثر پیش‌رو اصلاً چنین اتفاقی نمی‌افتد. کافی است نگاهی داشته باشیم به فیلم فارست گامپ تا به وضوح متوجه این ناکامی فیلم شویم. در فیلم فارست گامپ شخصیت اصلی مدام در حال سفر کردند است که اتفاقاً در این بین نامه هم می‌نویسد و ما همواره با شخصیت فارست همراهیم، بنابراین قصه شکل می‌گیرید اما در کتاب سبز عملاً قصه‌ای نداریم. هر بار با یک هتل مواجه می‌شویم، هر بار سیاه پوستان اجازه اسفاده از دستشویی و رستوران و سایر خدمات را ندارند، هر بار شاهد اجرای گروه موسیقی به همان شیوه سابق هستیم و چندین مورد مشابه دیگر، سبب می‌شود دیدن چنین فیلمی را مخصوصاً در اواسط آن حوصله سر بر ‌کند. هر چند که شوخی‌های فیلم، به نظر به اندازه و درست طراحی شده ولی باز هم این وقایع تکراری مانع کشش لازم برای همراه شدن با کارکترها می‌شود. مشکل چنین روایتی جایی بیشتر می‌شود که واکنش کارکترها را قابل پیش‌بینی می‌کند، به نحوی که در انتهای فیلم به راحتی می‌توان واکنش و رفتار کارکترها را از پیش دانسته فرض کرد لذا داستان فیلم زودتر از خود آن تمام می‌شود. البته باید در نظر داشت که نکات ریزی هم در این بین قرار دارد که احتمالاً برای مخاطب قابل پیش‌بینی نیست، مثل تفنگ تونی یا نامه‌هایی که بدون اشاره به کمک‌های شرلی برای همسرش می‌فرستد و البته یک مورد دیگر، سنگی است که تونی دزدکی بر می‌دارد اما به دلیل آنکه در طول فیلم اشاره‌ای چندانی به آن نمی‌شود و دوربین هم نماهای زیاد و نزدیکی از آن نمی‌گیرد، این سنگ پتانسیل تبدیل شدن به یک شخصیت را از دست می‌دهد و نقش مهمی در داستان ایفا نمی‌کند.
نتیجه‌گیری
کتاب سبز قطعاً نه شاهکار است و نه یک اثر سینمایی تمام و کمال اما با وجود دست گذاشتن روی مسئله نژادپرستی، شعار انسانیت نمی‌دهد و قصد مظلوم نمایی سیاه پوستان را هم ندارد، بنابراین از این نقطه نظر، کتاب سبز یک سطح بالاتر از سایر آثار مشابه می‌ایستد که حداقل ارزش یکبار دیدن را دارد.

دسته بندی
اخبار سینماسینمامطالبمقالاتنقد و بررسی

از اینکه به ناچار مطالبم را با عنوان نقد منتشر می‌کنم معذرت می‌خواهم چون من نه منتقدم و نه نوشته‌هایم نقد است. فقط گه گاهی می‌نویسم...

یک دیدگاه

مطالب مرتبط