Game of thrones

سریال Game of thrones | نقد و بررسی قسمت سوم فصل هشتم

شب طولانی و تکمیل فرآیند سقوط!

سریال Game of thrones با روند فاصله گرفتن از ریشه‌هایش در مسیر سقوط از یک اثر سطح بالا، در نهایت به طور کامل سقوط می‌کند و بعید به نظر می‌رسد که در سه قسمت باقی مانده از این سریال، شاهد برگشت سریال به مسیر خودش باشیم. در ادامه نگاهی خواهیم داشت به اپیزد سوم فصل هشتم سریال بازی تاج و تخت که بدون شک جزء مهم‌ترین اپیزودهای سریال با شمار می‌رود.

این مقاله اتفاقات مهم این اپیزود را لو می‌دهد!

سکانس آغازین این قسمت شروع خوبی به لحاظ روایت دارد اما به لحاظ کارگردانی از همان ابتدا وجود اشکالاتی در آینده را خبر می‌دهد. همراه شدن با یک کارکتر برای نشان دادن ترس او و فضاسازی برای تکاپوی بین افراد در حین آماده‌سازی برای نبرد. اشتباهات از یک تدوین و دوربین بد شروع می‌شود. وقتی که دستان لرزان سم نشان داده می‌شود دوربین به جای آنکه به دست‌ها نزدیک شود منتظر می‌مامند تا دست‌ها از آن دور شود وقتی سلاح‌ها در دستان سم قرار می‌گیرد، او خیلی سریع به راه می‌افتد. شاید بگویید بالاخره این قدر اوضاع بحرانی است که حتی یک لحظه هم نباید وقت تلف کرد اما واقعیت این است که شالوده این قسمت را فضاسازی و نشان دادن دقیق احساسات کارکترها تشکیل می‌دهد. هر چه قدر هم یک بازیگر بتواند به خوبی احساس ترس را در خودش نشان دهد، کارگردانی ضعیف، آن را خنثی می‌کند. در همین سکانس کارگردان می‌توانست با استفاده از دوربین سوبژکتیو و کات به یک نمای اینسرت یا کلوز از سلاح‌ها از نگاه سم و برگشت به صورت و چشمان سم در فقط چند ثانیه به درونیات کارکتر نزدیک شود و بعد او را دنبال کند و فضای متلهب اطراف را بسازد. در ادامه وقتی با سم همراه می‌شویم دوربین با پیدا کردن سایر کارکترها و دنبال کردن آنها سعی دارد حس و حال تک‌تک آنها را به تصویر بکشد. این کار به خودی خود تدبیر بدی نیست اما وقتی از این شاخه به آن شاخه پریدنِ دوربین با قاب‌بندی نادرست همراه شود باعث می‌شود آن طور که باید به یک کارکتر نزدیک نشویم. توقع نمی‌رود مثل داستایوفسکی بتوان در شرح یک اتفاق ساده، تمام افکار و احساسات یک کارکتر برای ما آشکار شود اما حداقل باید سمپاتی لازم برای مهیب بودن حادثه از طریق یک کارکتر تصویر شود که البته از حق نگذریم، تا قبل از برگشت دوربین به سم تا حدی این اتفاق می‌افتد و فضای لازم ساخته می‌شود اما در ادامه همانگونه که اشاره شد، فلیمساز به جای توجه به کارکترها، با شلوغ کاری در نشان دادن دشمن سعی دارد فضاسازی کند که نتیجه این کار، هم شکست در فضاسازی و هم از دست رفتن شخصیت‌پردازی در کارکترها است. البته در این بین برای نزدیک شدن به شخصیت‌ها، شاهده استفاده از کلوزآپ‌هایی هم هستیم که جدا از درست و غلط بودن استفاده از این نما، بعضاً شاهد قاب‌بندی و زاویه نامناسب دوربین هستیم. واقعاً جای سوال است که چرا کارگردان اعتقاد چندانی به استفاده از دوربین سوبژکتیو ندارد. در صحنه کشته شدن اد در کمک به سم، دوربین با آنکه در نمایی تقریباً کلوز از صورت اد قرار دارد اما به دلیل تمایل کمی که به سمت راست دارد، موضع دقیقی از خود نشان نمی‌دهد. مگر نه اینکه ما باید از نگاه سم و مستقیم به چهره اد نگاه کنیم تا اتفاق فوق برایمان مهیب باشید؟ این بی‌توجهی به جزئیات از القای ترس لازم و حاکم بر فضا می‌کاهد. البته باید اشاره داشت در سکانس آتش زدن خندق توسط ملیساندرا با کارگردانی به شدت حساب شده‌ای روبه‌رو هستیم. نماهای اکستریم کلوز از ملیساندرا در کنار تدوین سریع در نشان حوادث پیرامون خندق، تمام آنچه لازم است احساس شود را بیان می‌کند. متأسفانه از این دست سکانس‌های حساب شده، بیش از دو سه مورد نمی‌توان یافت.

نکته‌ای که از همان ابتدا به چشم می‌آید، نورپردازی کم این قسمت برای تاریک‌تر کردن فضای حاکم است. این اتفاق سبب می‌شود به جای یک جنگ واضح و تا حدی حماسی، شاهد دشمن و نبردی نامفهوم باشیم که به درستی نشان دهنده تمایز این نبرد با سایر نبردهایی است که تا پیش از این در سریال دیدیم. حرکت دوربین در سکانس حمله دوتراکی‌ها از معدود جاهایی است که تا حدی قابل قبول به نظر می‌رسد. نامفهمومی در تاریکی، عظمت و گریز در لانگ‌شات و ترس در کلوزآپ در کنار موسیقی تنش‌زا و یک تدوین درست از این عانصر می‌دهد فضاسازی. البته واقعیت این است که استفاده از حرکت به عمق و کشیدن دوربین به عقب می‌توانست ترکیب قوی‌تری را نتیجه دهد.

این نورپردازی کم در کنار فضای غبار آلود، با آنکه فواید فوق را به همراه داشته اما سبب یک ضعف اساسی در کل این اپیزد می‌شود. اتفاقی که می‌افتد این است که کارکترها ناگهان ظاهر می‌شوند و جان یکدیگر را نجات می‌دهند که به جز کارکتر جیمی و برین که تقریباً در نزدیکی هم قرار داشتند، برای سایر کارکترها تناقض آشکار بین فرم و محتوا است چرا که فرم روایی اثر به دلیل همین نورپردازی کم و استفاده از عنصر تاریکی و گرد و غبار و هجوم تعداد زیادی مرده‌ متحرک در راستای ایجاد احساس تنگنا و خفقان برای لشکر انسان‌ها قرار دارد، پس چنین فرمی سبب می‌شود که در عمل، کارکتر‌ها به هر طرف نگاه کنند به جز دشمن چیز دیگری نببیند اما می‌بینیم که کارکترها خیلی راحت در این شلوغی و تاریکی یکدیگر را پیدا می‌کنند و ناجی هم می‌شوند. در نتیجه جنگی که در ابتدا متفاوت از سایر نبردها به نظر می‌رسید، به یک نبرد عادی با تعداد زیادی دشمن تبدیل می‌شود. پس یا فرم تصویری اشتباه است یا روند اتفاقات داستان. این اقدام کارکترها برای نجات دیگران، یک نتیجه مخرب دیگر هم به همراه دارد؛ مرگ شخصیت‌ها فقط برای کارکترهایی رقم می‌خورد که به نوعی خدمتکار محسوب می‌شوند، کارکتر‌هایی که زیاد شخصیت محوری نبودند، در صورتی که انتظار می‌رفت حداقل یک فرد مهم از یک خاندان کشته شود مثل جیمی یا جان اسنو و این دقیقاً بر خلاف فلسفه سریال Game of thrones است. چیزی که باعث نقطه تمایز بازی تاج و تخت با سایرین می‌شود، همین جدیتش در برخورد با کارکتر‌هایش است. دقیقاً زمانی که همه فکر می‌کنند کارکتری مثل ند استارک که ظاهراً اصلی‌ترین پرتاگونیست سریال به نظر می‌رسد، باید به طریقی زنده بماند، با کشته شدنش همه را غافل گیر می‌کند، اما کار به همینجا خلاصه نمی‌شود. وقتی چنین اتفاق می‌افتد سریال قاطعیت خودش را نشان می‌دهد، هیچ کمکی نداریم، هیچ تأخیری صورت نمی‌گیرد و ند استارک خیلی سریع گردن زده می‌شود. همین امر جدا از شوکه‌کنندگی، داستان‌گویی واقع بینانه و بی‌تعارف سریال را به رخ می‌کشد. اما در اینجا با مکث‌های بی‌جا روی یک کارکتر، احتمال نجات یافتنش افزایش پیدا می‌کند. در کنار این موضوع، انتخاب میزانسن‌هایی که امکان کوچک‌ترین تعلیقی را برای مخاطب ایجاد نمی‌کند منجر می‌شود که در نهایت با از راه رسیدن سایر کارکترها اصلاً فضای لازم برای احتمال کشته شدن یک کارکتر ایجاد نشود. آنهایی هم که کشته می‌شوند اکثراً با حالتی فداکارانه و تطهیر کننده کشته می‌شوند که باز سریال را در تضاد با آنچه قبلاً اتفاق افتاده است قرار می‌دهد. پس مطلب سر این نیست که دوست داشته باشیم که مثلاً جان اسنو کشته شود، بحث اینجاست که با تصویر نشان داده شده این احتمال می‌رود که قریب به یقین جان اسنو کشته نخواهد شد.

یک ضعف اساسی دیگر هم در این اپیزود وجود دارد که رسماً سریال را از سراشیبی سقوط به پایین پرتاب می‌کند. یک پیش زمینه داستانی مناسب، هم باعث شناخت ما از یک کارکتر می‌شود هم شناخت همان کارکتر از موقعیت و نحوه برخوردش با کارکترهای روبه‌رویش را به دنبال دارد اما چنین پیش زمینه‌ای برای کارکتر آریا وجود ندارد لذا لحظۀ متحول شدن آریا که لحظۀ فوق العاده مهم سریال  است، یک عقبگرد اساسی برای سریال محسوب می‌شود. با چیزی که در گذشته از آریا سراغ داریم، هیچگاه دغدغه و کمبود اصلی او کشتن شاه شب نبوده که حالا بخواهد چنین کاری کند. او اصلاً خیلی وقت نیست که به وجود چنین موجوداتی پی برده. دیالوگی هم که ملیساندرا در خصوص کشتن چشم آبی به آریا می‌گوید اوج دیالوگ نویسی و داستان‌گویی ضعیف سریال را نشان می‌دهد. این دیالوگ یکبار دیگر در فصل سوم گفته شده بود ولی سوال اینجاست که اگر ملیساندرا واقعاً به نقش آریا برای خاتمه بخشیدن این جنگ پی برده بود چرا توجهی به او نشان نداد و برای یافتن یک ناجی و قهرمان دیگر و خدمت به او به جاهای مختلف سفر کرد؟ تازه این پیش‌بینی جایی مسخره‌تر می‌شود که در نظر داشته باشیم ملیساندارا کسی است که مدام در پیدا کردن فرد مورد نظرش شکست می‌خورد و با کارهایی مثل آتش زدن بی‌نتیجه یک دختربچه، شخصیت غیرقابل اطمینانی از خودش نشان می‌دهد، پس با چه منطقی می‌توان قبول کرد که ملیساندارا با اطمینان، تمام این اتفاق‌ها را از قبل می‌دانسته؟ انگار سازندگان این کارکتر را با فرد دیگری اشتباه گرفتند. نتیجه تمام این نقطه ضعف‌ها اینجاست که ما سریال را به توجه و اهمیت دادنش به جزئیات می‌شناسیم اما با روند که سریال Game of thrones از فصل هفت در پیش گرفت و در این قسمت به اوجش رسید بیشتر شاهد اهمیت دادن به کلیات بودیم. این یعنی یک مفهوم را در یک شخصیت متجلی کردن بدون توجه به سایر ویژگی‌های آن. این روند باعث می‌شود کارکترها به جای شخصیت، تبدیل به تیپ و نماد شوند. مثال بارز آن شاه شب است. هزار سال انتظار و سریال در یک قسمت کارش را یکسره می‌کند بدون آنکه شناخت دقیقی از این کارکتر ارائه کند. همانطور که اشاره شد، آریا هم از این اتفاق در امان نمی‌ماند. یک دفعه سازندگان تصمیم می‌گیرند این کارکتر را تبدیل به قهرمان اصلی داستان کنند. نتیجه هم این است که کارکتر آریا که تا پیش از این، روند شکل‌گیری شخصیتش با فراز و فرودهایی داشت طی می‌شد، به ناگهان تبدیل به نماد شده و ناجی انسان‌ها می‌شود. این در حالی است سکانس کشته شدن شاه شب به لحاظ کارگردانی وضعیتی بدی ندارد اما موارد فوق اجازه نمی‌دهد وظیفه اصلی این سکانس به طور کامل تحقق پیدا کند.

به عنوان مورد آخر بد نیست اشاره‌ای داشته باشیم به موسیقی این قسمت که قطعاً جلوتر از خود سریال Game of thrones قرار دارد. این مورد بیش از همه در سکانس کشته شدن شاه شب نمایان است به گونه‌ای که این موسیقی بخش زیادی از روایت اثر را به دوش می‌کشد که درک عمیق رامین جوادی از موقعیت موجود را نشان می‌دهد. اوضاع جایی جالب‌تر می‌شود که بدانیم ترک «شاه شب» دومی آهنگی است که در طول سریال در آن از پیانو استفاده می‌شود و دفعه اولی هم که در افتتاحیه قسمت آخر فصل شش از آن استفاده شد به دلیل متفاوت بودش به دلیل استفاده از این ساز، احتمال وقوع یک اتفاق مهم را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کرد و حالا مخاطبی که آن سکانس را تماشا کرده باشد با این موزیک انتظار واقعه‌ای مهم‌تر را می‌کشد. لذا این موزیک به نحوی تنظیم شده که حکم کامل کردن تکه‌های مختلف پازل را داشته باشد تا در نهایت به اتفاق نهایی برسد.

در پایان باید یاددآوری کرد که ما با سریالی روبه‌رو هستیم که در ابتدای کار، خودش را به عنوان یک اثر سطح بالا معرفی می‌کند در نتیجه معیار سنجش آن هم به همان اندازه سخت‌تر خواهد بود. به طور قطع این قسمت ممکن است برای افرادی توانسته باشد اتمسفر لازم را تا حدی ایجاد کند چون به هر حال ابزار زیادی با خودش به همراه داشت. اما نکته اینجاست که اگر به یک فرد عادی که چندباری آشپزی کرده، مواد مرغوب مورد نیاز برای پخت یک غذا را بدهید احتمالاً نتیجه، بد مزه نخواهد بود اما در مورد سرآشپزی که تمام امکانات لازم را در اختیار دارد، استفاده از چنین گزاره‌ای راضی کننده نیست.

دسته بندی
Game of Thronesاخبار سینمابازی تاج و تختدسته‌بندی نشدهسریالسینمامطالبنقد و بررسی

از اینکه به ناچار مطالبم را با عنوان نقد منتشر می‌کنم معذرت می‌خواهم چون من نه منتقدم و نه نوشته‌هایم نقد است. فقط گه گاهی می‌نویسم...

یک دیدگاه

مطالب مرتبط